![]() |
![]() |
|
| زمانی که ازدنیا وادمهاش دلتنگ شدم سعی کردم لحظه لحظه های زندگیم را ثبت کنم. |
|
امروز اسمان ابی است دل مان آبی تر دستمان خالی و عشقمان افزون تر خانمان زیباتر روحمان مشتاق تر قلبمان عاشق تر توشه مان پر بار تر عید سعید فطر را صمیمانه به تمامی عزیزان تبریک میگم . امیدوارم روزای خوبی رو همراه با روزه داری سپری کرده باشید. ان شاءالله
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:59 توسط مریم |
|
|
امروز اسمان ابی است دل مان آبی تر دستمان خالی و عشقمان افزون تر خانمان زیباتر روحمان مشتاق تر قلبمان عاشق تر توشه مان پر بار تر عید سعید فطر را صمیمانه به تمامی عزیزان تبریک میگم . امیدوارم روزای خوبی رو همراه با روزه داری سپری کرده باشید. ان شاءالله
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:58 توسط مریم |
|
|
نمی دونم چی بگم چی بنویسم خیلی وقته خیلی چیزا رو فراموش کردم حتی نوشتنو دیگه حتی قلمم باهام قهر کرده .حتی اگه هر لحظه ی زندگیم جشن و سرور باشه بازم غمگینم به هزاران دلیل هر روز اتفاقاتی برام پیش می یاد که غمگین تر از قبل می شم.ناراحتم از این که خیلی کارارو می خوام انجام بدم اما نمی تونم.دستام بستست دیگه نمی دونم چی کار کنم .واقعا خسته شدم .حس می کنم تو جوونی دارم پیر می شم.دیگه تحمل زندگی رو هم ندارم.هزار بار تصمیم گرفتم زندگیمو تغییر بدم اما بعد پشیمون میشم من با غم راحت تر مانوس میشم تا شادی شادی دنیایی که به چشم بر هم زدنی تموم میشه. دیگه ... حس خوبی دارم حس دلتنگی .آره حس دلتنگی درست مثل احساسی که تو داری دخترک قریه ی تنهایی و حتی فراتر از احساس تو . خیلی سخته خیلی سخت تحمل این زندگی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:34 توسط مریم |
|
|
ای آسمان با من بخوان با من بخوان از نغمه ها از ناله های بی امان از لحظه های نا گذر از از روزگاران غمین از ارزوهای محال با من بخوان نه یکبار نه صد بار هزار بار تا ابد برای همیشه نه آهسته نه آرام با فریاد بخوان تا بدانند که توانا شده ام آری توانا!بخوان تا بدانند که آشنا شده ام.بخوان ...بخوااان... خسته از سکوت شب شبگرد خندان نیستم دختر رؤیای ناب من رهگذر نیستم آآآه ای آسمان همدمم باش در لحظه های بی کسی در لحظه های انتظار در لحظه های انتظارخاموش اما پر اشک ارام اما پر صدا هنوزم خیلی چیزا باورم نمیشه.خیلی چیزا... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:13 توسط مریم |
|
|
در دنیا همه چیز دوست داشتنی است اما برای دنیا شتاب نکن که مقصد خاک است In this world everything id loveable but don’t hurry for this world because the destination is soil .
همیشه از خوبی های آدم ها برای خودت یه دیوار بساز .پس هر وقت در حقت بدی کردند فقط یه آجر از دیوار بردار بی انصافیه اگه دیوارو خراب کنی Always make a wall for yourself with the wellness of others, so when they treat bad pick up just one brick this isn’t justice that you destroy all wall .
گراميترين و زيباترينها در جهان، نه ديده ميشوند و نه حتي لمس ميشوند، آنها را تنها در دل بايد لمس کرد. «هلن کلر» Doesn't be seen & doesn't be touched You should touch them just in your heart شل سيلور استاين : درون تو صدايي هست که تمام روز در وجود تو زمزمه مي کند؛ حس مي کنم اين درسته، ميدانم اين يکي غلطه. نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هيچ آدم عاقلي نمي تواند بگويد چه چيز درست است و چه چيز غلط. تنها به صداي درونت گوش کن! There is a voice in you that all day croons in you I feel this is true, I know this is wrong Even a teacher or a preacher, mother or father ,friend or any wise person Can't tell you what is true & what is wrong Just listen to your inside voice .
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ When you break ones proud, when you destroy ones wishes palace, when you stifle ones hope candle, when you be blind for a body, when you even close your ears to not hearing the voice of a proud that is breaking, when you see the God but don’t see his slave, I want to know you rise your hand to which sky to pray for your luck ?
آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند. (مونتسکيو) The human if just want to be lucky he will be successful, but if he wants to be morelucky than others this is difficult because he imagine the others more lucky than what they are.
کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود... I wish I could go back to the timeThat my just grief Was breaking my pencil nib …
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود Who is alive we should help him when is alive It has no advantage to lave his tomb with water .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:7 توسط مریم |
|
|
امیدوارم از دست نوشته های بهارم خوشتون بیاد :
وقتی پدر از خستگی پر می شود
وقتی که جانش را فدای لقمه ای نان می کند
هرگز به اشک دخترش راضی نمیشود
چه قدر فاصله ها دور می شود
وقتی که مادر اسیر گور میشود
همسایه ی آفاق و مور می شود
سایه ی شب رنگ بی نور میشود
ای دختر غریب دیار تو کجاست؟
ای دختر غمین کاشانه ات کجاست؟
ای دختر بهار تو لانه ات کجاست؟
ای دختر سالار آشیانه ات کجاست؟
ای مهربان باور تو خانه ات کجاست؟
در پس روز ها ی بی مهتاب عمر میرسد روزیکه دیگربی کاشانه
نباشیم میرسد روز یکه از روزگار سرد هجرت خاطراتی تلخ بازگو
می کنیم.می رسد روز یکه برادر خواهرم در غزنی وکابل،بامیان
و بهسود ...هستیم . میرسد روز ی که از قلب ها درد غربت را
زدودیم دردی که سالها در کنج دلمان زنگار گرفته بود.غمی که
پدری دیگر توان برخواستن در خاک غربت را نداشته باشد...
میرسد آن روز سر انجام...
حدیث نفس گویان میرویم
در جاده ی صبح شادان میرویم
میرویم تا سحر تا بامدادان
از کران تا بیکران تا آسمان
می رویم شاید که باور داشتیم
غزل عشق را از بر داشتیم
میرویم شایدکه دیگر بر نگشتیم
میرویم تا مهر را از سر کاشتیم
ای سرزمین پاک و مقدسم از قلب تو شیرمردانی پرورش یافتند که
تاریخ بانام آنها شکل گرفت ومایه فخر مشرق زمین اند.
سرزمین من
تو را چون قلب در دل دوست دارم
تو را چون آسمان دوست دارم
تو را چون خون رنگین شهیدان
تورا چون اشک خوبان دوست دارم
تورا چون یار مهربان دوست دارم
تورا چون ابر باران دوست دارم
تو را چون مادرم، تمام باورم دوست دارم و هرلحظه به یاد تو
اشک شوق میریزم به یاد روزی که در آغوش پر مهرت بیایم.
ای محنت کشیده ی جاده ی رهایی
ای فخر فروش عالم خاک
این جاده کجابرد دلا هان
ای وادی فقر نواز بی باک
اینها حرف نیست ،سخن نیست ،حدیث نیست،هیچ نیست
کلام نهفته ایست درقلب
یک دختر افغان که چون مروارید سالها در صدف دلم آرام خفته بود.
مروارید های وجودم نثار شما عزیزان باد.
داستان زیر تقدیم تمام شما جوانان افغانی بدون ذکر نماند تمام این ها
را به جای این که امتحان عربی ام را بنویسم نوشتم.
پسر همسایه
دخترک آرام وآهسته گام بر میداشت. سخت در فکر بود.شاید به گذشته
می اندیشیدگذشته ای که زیبا بود.حالا بعد از گذشت سالها از مرگ
پدرش دوباره تنها شده بود.یاد گذشته ها افتاد که هرروز این مسیر
را می پیموداز خانه ی عمو تا کارگاه قالی بافی.زمانی که انگشتانش
لابلای خفتهای قالی بودبا خود حرف می زد شعر می گفت از
بخشندگی طبیعت از باروری گلها از اسمان...روزی تصمیم گرفت
هرچه به ذهنش می آید را بنویسد.از ان روز به بعد همین کاررا میکرد.
پسری نیز در آنجا مشغول کار بود،همیشه به رفتار دختر تنهای ما
توجه داشت میدید که همیشه ساکت وآرام است اما چند وقتی شده که
هراز چند گاهی در دفتری چیزی می نویسد.خیلی دلش می خواست
بداند او چه می نویسدبعد از دوسه ماهی روزی که دخترک به کارگاه
نیامده بود وقتی همه رفتند آن پسر به دنبال دفتر گشت تا پیدایش کرد .
با اشتیاق شروع کرد به خواندن که اشک از چشمانش جاری شد با
خود می خواند : تنهایی رشته های روشنایی رادریده ،همزاد من
شده و مرا رها نمی کند.پسردفتررابرداشت و به یکی از دوستانش
که دانشجوی ادبیات برد داد .شاید فکر میکرد که حیف است استعداد
آن دختر پای دار قالی خشکیده شود.فردا دوستش به کارگاه امد و
گفت : نویسنده ی اینها کجاست و او دخترک راصدازد او که دفترش
رادست آن پسر دید با بهت به او نگاه کرد .دست پسر به او گفت یکی
از استادان من ازنوشته های شما خیلی خوشش آمده است و تمایل دارد
در این زمینه با شما همکاری کند.دخترک سراز پا نمی شناخت....
حال که دختر کوچک و معصوم داستان ما یک نویسنده ی بزرگ و
با مهارت شده بود در حال نوشتن کتابی با عنوان پسر همسایه بود .
پسر همسایه ای که تقدیر اورا رقم زد و چه زود از این دنیا پر
کشید و همسر دلسوز و مهربانش را تنها گذاشت.روی جلد پیایان
کتاب با عشق این جمله را نوشت :شاید سرنوشت با آدمی بازی
می کنداما گاهی اتفاقی می افتد یا شخصی می آید که بازی سرنوشت
را بازیچه می کند.اری او همان بود همان فرشته ی نجات که
آمده بودتا مسیر زندگی من را به جاده ی دیگری برساند.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:13 توسط مریم |
|
|
عاجزم من شفا نمی یابم
دردمندم دوا نمی یابم
در هجوم سکوت کوچه ی عشق
اندکی من وفا نمیابم
از برای گذشتن از دره
هیچ کس رهنما نمی یابم
همه سردند و خشمگین و اسیر
هیچ فردی رها نمیابم
روح مردم گسسته از خورشید
مر شدی رهگشا نمیابم
کشتی زندگی نشسته به گل
یک نفر ناخدا نمیابم
آه مهدی بیا که جز دلت
هیچ جامن صفا نمیابم
اللهم العجل بولیک الفرج
خیلی وقته خودم فرصت نمی کنم چیزی بنویسم امتحاناتم به زودی شروع
میشه و من حتی فرصت سر زدنم نخواهم داشت .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:14 توسط مریم |
|
|
وه چه سرد و سوت و کور امد بهار از زمستان هاي دو رآمد بهار آه آه اي بلبل گم کرده راه خون منه در چشم من از بغض آه وه در اين غربت چه مي خواهد زمن اين بهار بي گل بي ياسمن آه اي زخم زمين بر دوش من جنگل سرخ شقايق پوش من کوهها آيينه ي آتشفشان بين ما و آسمان صد کهکشان شب ز شوق شمعداني سينه پر روز از ترس پري آيينه پر در سکوتستان هوش شاخه ها پچ پچ گل زير گوش شاخه ها بال باران سايه بر گل مي گشود رزق گلدان را مقرر مي نمود مابه سمت نامرادي مي رويم تشنه لب وادي به وادي مي رويم لاله ها آواز عصيان مي دهند اسب ها درجلگه هاجان مي دهند لاله ي اين خاک در خون پرپراست دختر اين ايل يک چشم تراست ميکشدمارا و مي کاهد زما اين شب قطبي چه مي خواهد زما
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:43 توسط مریم |
|
|
اي بهار زرد ويراني بيا اي گل در واحه زنداني بيا اي پرازخون تو چشم ژاله ها زخم تو بر کاسبرگ لاله ها کاسه ي زخم مراهم باز کن مجلس ختم مرا اغاز کن من هم از ايل غريب شادي ام اهل اين خون اهل اين ابادي ام من هم از اعماق شب تک امدم خسته بر بال چکاوک آمدم امدم تا زخم را مرهم کنم بارگ خود تيغ هارا خم کنم ليک تا صبح شقايق دير بود لانه ي ما زير سقف تير بود لاله ها را نيم کرديم و نشد زخم را تقسيم کرديم و نشد مادرم زخم مرا از لاله بافت غربت آمد سينه ي مارا شکافت ما شکار دست ويراني شديم خانه ي مخروب خانخاني شديم خان بالا عاشق مردار بود خان پايين هم شقايق خوار بود دشت قربان گاه داروسيم شد جنگل لخت و کچل،تسليم شد مادرم رنگ بهار خم نديد مادرم يک رو زخوش ،گندم نديد مادرم از قحط گل در بيم بود مادرم ابستن جاجيم بود ذلتي اين قدر پيداتر نبود دولتي از اين هويداتر نبود عشق از بوي هوس دلتنگ بود موسم گل هاي رنگارنگ بود ما به جام تشنگي ها لب شديم لانه زد خورشيد،تا ما شب شديم آري آري ما شقايق مذهبيم لاله هاي رسته در قعر شبيم دين ما،ما را تب نان مي دهد مذهب ما بوي عرفان ميدهد لاله هاي سرخ خود سوزيم ما زخم هاي تيغ آموزيم ما مادل خوني فراهم مي کنيم تا چمن هاي خدا رم مي کنيم دشت مطلق جلگه ي ايمان ماست باغ هاي بيکران از آن ماست
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:7 توسط مریم |
|
|
تنها دیدن غم ها نیست زندگی رشد باورهاست . زندگی زیستن است . زندگی ماندن و دیدن است. زندگی ماهیت بودن ماست. زندگی ... ولادت معلم مهربان مکتب اسلام و ذریه ی ایشان ششمین ستاره ی تابناک امامت و ولایت را به تمامی مسلمانان تبریک میگویم. عید تان مبارک باد.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:37 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مریم دختری از بامیان هستم و ساکن اصفهانم.آرزو دارم تمام جوانان عزیز وطن که بالاجبار از خانه و کاشانه ی خود بار سفر بستندهمیشه خوب و خوش باشند و در سایه ی عنایت امام عصر قرارداشته باشند.
hamrazghorbat@yahoo.com |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|